delneveshtehaman

delneveshte

شعر

دلتنگ مثل لحظه ی دیدار می روم
بیزارم از زمانه و بیزار می روم
پر می کنم ز خاطره ات کوله بار را
حالا که از کنار تو انگار می روم
در خاطرم نشسته ای و خوش نشسته ای
اما من از خیالِ تو هر بار می روم
بستی تمامِ پنجره ها را یکی یکی
باشد مرا به حادثه بسپار می روم
باشد مرا رها کن و انکار کن مرا
انکار کن مرا که به انکار می روم
“در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس”
پس با دلِ شکسته به بازار می روم
تقدیم می کنم به تو این شعرِ تازه را
آن را به یادگار نگهدار، می روم
جویا معروفی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت 20:35  توسط sara  | 

شاید

بیچاره عروسکم
دلش میخواست های های گریه کند
اما…
لبخندرا به لبش دوخته بودند… :((

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت 20:20  توسط sara  |